منطق الطیر عطار نیشابوری – بخش 17 ( سخن هدهد با مرغان برای طلب سیمرغ )

منطق الطیر عطار نیشابوری بخش 17 سخن هدهد با مرغان برای طلب سیمرغ

منطق الطیر عطار نیشابوری – بخش 17 ( سخن هدهد با مرغان برای طلب سیمرغ )

مجمعی کردند مرغان جهان
آنچه بودند آشکارا و نهان

جمله گفتند این زمان در دور کار
نیست خالی هیچ شهر از شهریار

چون بود کاقلیم ما را شاه نیست
بیش از این بی شاه بودن راه نیست

یک دگر را شاید ار یاری کنیم
پادشاهی را طلب کاری کنیم

زآنکه چون کشور بود بی‌پادشاه
نظم و ترتیبی نماند در سپاه

پس همه با جایگاهی آمدند
سر به سر جویای شاهی آمدند

هدهد آشفته دل پرانتظار
در میان جمع آمد بی‌قرار

حله‌ای بود از طریقت در برش
افسری بود از حقیقت بر سرش

تیز وهمی بود در راه آمده
از بد و از نیک آگاه آمده

گفت ای مرغان منم بی هیچ ریب
هم برید حضرت و هم پیک غیب

هم ز هر حضرت خبردار آمدم
هم ز فطنت صاحب اسرارآمدم

آنکه بسم الله در منقار یافت
دور نبود گر بسی اسرار یافت

می‌گذارم در غم خود روزگار
هیچ کس را نیست با من هیچ کار

چون من آزادم ز خلقان لاجرم
خلق آزادند از من نیز هم

چون منم مشغول درد پادشاه
هرگزم دردی نباشد از سپاه

آب بنمایم ز وهم خویشتن
رازها دانم بسی زین بیش من

با سلیمان در سخن پیش آمدم
لاجرم از خیل او بیش آمدم

هر که غایب شد ز ملکش ای عجب
او نپرسید و نکرد او را طلب

من چو غایب گشتم از وی یک زمان
کرد هر سویی طلب کاری روان

زآنکه می‌نشکفت از من یک نفس
هدهدی را تا ابد این قدر بس

نامه‌ی او بردم و باز آمدم
پیش او در پرده همراز آمدم

هر که او مطلوب پیغمبر بود
زیبدش بر فرق اگر افسر بود

هر که مذکور خدای آمد به خیر
کی رسد در گرد سیرش هیچ طیر

سالها در بحر و بر می‌گشته‌ام
پای اندر ره به سر می‌گشته‌ام

وادی و کوه و بیابان رفته‌ام
عالمی در عهد طوفان رفته‌ام

با سلیمان در سفرها بوده‌ام
عرصه‌ی عالم بسی پیموده‌ام

پادشاه خویش را دانسته‌ام
چون روم تنها چو نتوانسته‌ام

لیک با من گر شما همره شوید
محرم آن شاه و آن درگه شوید

وارهید از ننگ خودبینی خویش
تا کی از تشویر بی‌دینی خویش

هر که در وی باخت جان از خود برست
در ره جانان ز نیک و بد برست

جان فشانید و قدم در ره نهید
پای کوبان سر بدان درگه نهید

هست ما را پادشاهی بی خلاف
در پس کوهی که هست آن کوه قاف

نام او سیمرغ سلطان طیور
او به ما نزدیک و ما زو دور دور

در حریم عزت است آرام او
نیست حد هر زبانی نام او

صد هزاران پرده دارد بیشتر
هم ز نور و هم ز ظلمت پیش در

در دو عالم نیست کس را زهره‌ای
کاو تواند یافت از وی بهره‌ای

دایما او پادشاه مطلق است
در کمال عز خود مستغرق است

او به سر ناید ز خود آنجا که اوست
کی رسد علم و خرد آنجا که اوست

نه بدو ره نه شکیبایی از او
صد هزاران خلق سودایی از او

وصف او چون کار جان پاک نیست
عقل را سرمایه‌ی ادراک نیست

لاجرم هم عقل و هم جان خیره ماند
در صفاتش با دو چشم تیره ماند

هیچ دانایی کمال او ندید
هیچ بینایی جمال او ندید

در کمالش آفرینش ره نیافت
دانش از پی رفت و بینش ره نیافت

قسم خلقان زآن کمال و زآن جمال
هست اگر بر هم نهی مشت خیال

بر خیالی کی توان این ره سپرد
تو به ماهی چون توانی مه سپرد

صد هزاران سر چو گوی آنجا بود
های های و های و هوی آنجا بود

بس که خشکی بس که دریا بر ره است
تا نپنداری که راهی کوته است

شیرمردی باید این ره را شگرف
زآنکه ره دور است و دریا ژرف ژرف

روی آن دارد که حیران می‌رویم
در رهش گریان و خندان می‌رویم

گر نشان یابیم از او کاری بود
ور نه بی او زیستن عاری بود

جان بی جانان اگر آید به کار
گر تو مردی جان بی جانان مدار

مرد می‌باید تمام این راه را
جان فشاندن باید این درگاه را

دست باید شست از جان مردوار
تا توان گفتن که هستی مرد کار

جان چو بی جانان نیرزد هیچ چیز
همچو مردان برفشان جان عزیز

گر تو جانی برفشانی مردوار
بس که جانان جان کند بر تو نثار


دیدگاهتان را بنویسید