جامی – یوسف و زلیخا ( بخش 8 – در خواب دیدن زلیخا، یوسف را )

یوسف و زلیخا جامی بخش 8 ( در خواب دیدن زلیخا یوسف را )

جامی – یوسف و زلیخا ( بخش 8 – در خواب دیدن زلیخا، یوسف را )

شبی خوش همچو صبح زندگانی
نشاط‌افزا چو ایام جوانی

ز جنبش مرغ و ماهی آرمیده
حوادث پای در دامن کشیده

در این بستان‌سرای پرنظاره
نمانده باز جز چشم ستاره

سگان را طوق گشته حلقه‌ی دم
در آن حلقه ره فریادشان گم

ستاده از دهل کوبی دهل‌کوب
هجوم خواب دستش بسته بر چوب

نکرده موذن از گلبانگ یا حی
فراش غفلت شب‌مردگان طی

زلیخا آن به لب‌ها شکر ناب
شده بر نرگسش شیرین شکرخواب

سرش سوده به بالین جعد سنبل
تنش داده به بستر خرمن گل

ز بالین سنبلش در هم شکسته
به گل تار حریرش نقش بسته

به خوابش چشم صورت‌بین غنوده
ولی چشم دگر از دل گشوده

درآمد ناگهش از در جوانی
چه می‌گویم جوانی نی که جانی

همایون پیکری از عالم نور
به باغ خلد کرده غارت حور

کشیده‌قامتی چون تازه‌شمشاد
به آزادی غلامش سرو آزاد

زلیخا چون به رویش دیده بگشاد
به یک دیدارش افتاد آنچه افتاد

جمای دید از حد بشر دور
ندیده از پری نشنیده از حور

ز حسن صورت و لطف شمایل
اسیرش شد به یک دل نی به صد دل

ز رویش آتشی در سینه افروخت
وز آن آتش متاع صبر و دین سوخت

بنامیزد چه زیبا صورتی بود
که صورت کاست و اندر معنی افزود

از آن معنی اگر آگاه بودی
یکی از واصلان را راه بودی

ولی چون بود در صورت گرفتار
نشد در اول از معنی خبردار

همه دربند پنداریم مانده
به صورت‌ها گرفتاریم مانده


دیدگاهتان را بنویسید