
غزل شماره 25 عطار نیشابوری
دلبرم در حسن طاق افتاده است
قسم من زو اشتیاق افتاده است
بر سر پایم چو کرسی ز انتظار
کو چو عرش سیم ساق افتاده است
گر رسد یک شب خیال وصل او
برق در زیرش براق افتاده است
لیک اندر تیه هجرش گرد من
سد اسکندر یتاق افتاده است
کی فتد در دوزخ این آتش کز او
در خراسان و عراق افتاده است
بر هم افتاده چو زلفش هر نفس
کشتهی تو در فراق افتاده است
میندانم تا به عمدا میکشد
یا چنین خود اتفاق افتاده است
تا که روی همچو ماهش دیدهام
ماه بختم در محاق افتاده است
ابروی او جز کمان چرخ نیست
زآنکه همچون چرخ طاق افتاده است
چون ندارد ترک سیمینم میان
پس چرا زرین نطاق افتاده است
این همه باریک بینی فرید
از میان آن وشاق افتاده است