
منطق الطیر عطار نیشابوری – بخش 12 ( راز گفتن امیرالمومنین علی (ع) با چاه و خون شدن آب چاه )
مصطفا جایی فرود آمد به راه
گفت آب آرند لشگر را ز چاه
رفت مردی باز آمد پر شتاب
گفت پرخون است چاه و نیست آب
گفت پنداری ز درد کار خویش
مرتضی در چاه گفت اسرار خویش
چاه چون بشنید آن تابش نبود
لاجرم چون تو شدی آبش نبود
آنکه در جانش چنین شوری بود
در دلش کی کینهی موری بود
در تعصب میزند جان تو جوش
مرتضا را جان چنین نبود خموش
مرتضا را میمکن بر خود قیاس
ز آنکه در حق غرق بود آن حقشناس
هم چنان مستغرق کار است او
وز خیالات تو بیزار است او
گر چو تو پر کینه بودی مرتضی
جنگ جستی پیش خیل مصطفی
او ز تو مردانهتر آمد بسی
پس چرا جنگی نکرد او با کسی
گر به ناحق بود صدیق ای عجب
او چو بر حق بود حق کردی طلب
پیش حیدر خیل ام المؤمنین
چون نه بر منوال دین جستند کین
لاجرم چون دید چندان جنگ و شور
دفع کرد آن قوم را حیدر به زور
وآنکه با دختر تواند جنگ کرد
داند او سوی پدر آهنگ کرد
ای پسر تو بینشانی از علی
عین و یا و لام دانی از علی
تو ز عشق جان خویشی بیقرار
او نشسته تا کند صد جان نثار
از صحابه گر شدی کشته کسی
حیدر کرار غم خوردی بسی
تا چرا من هم نگشتم کشته نیز
خوار شد بر چشم من جان عزیز
خواجه گفتی چه فتاده است ای علی
آن تو را یخنی نهاده است ای علی