قصیده لابه حکیم ملک الشعرا بهار ( شماره 2 )

قصیده شماره 2 ( لابه حکیم ) ملک الشعرا بهار

قصیده لابه حکیم ملک الشعرا بهار ( شماره 2 )

فریاد از این جهان و از این دنیا
وین رسم ناستوده‌ی نازیبا

بر باد رفته قاعده‌ی موسی
و از یاد رفته توصیه‌ی عیسی

توراه گشته توریه بدعت
انجیل گشته واسطه‌ی دعوا

خلق محمدی شده مستنکر
دستور ایزدی شده مستثنی

هامون به خود نبیند جز کوشش
دریا به خود نبیند جز غوغا

گرد قتال خیزد از این هامون
طوفان مرگ خیزد از این دربا

بر ماهتاب‌ تیر زند کتان
بر آفتاب‌ تیغ کشد حربا

خون می‌چکد ز کلک سیاسیون
جان می‌طپد ز رای ذوی‌الارا

جور و فساد سرزده در گیتی
صلح و سداد گم شده از دنیا

قومی پلنگ خوی ز هر گوشه
در هم فتاده‌اند پلنگ‌آسا

گرگان آدمی رخ و آدم‌خوار
دیوان آهنین دل و آهن‌خا

آن خون این مکد ز ره پلتیک
این جان آن کند به ره یاسا

ملک خدای گشته دو صدپاره
هر ملک را گروهی گنج‌آرا

وآنکه به خیره بر زبر هر گنج
میران نشسته‌اند چو اژدرها

هر یک به دل گرفته بسی امید
هر یک به سر نهفته بسی سودا

هر ساعتی به آرزوی این قوم
صد جوی خون روان شد از صحرا

اوکام دل نیافته وز هر سوی
بینی نشسته با دل خون پالا

چندین هزار مادر بی‌فرزند
چندین هزار بچه‌ی بی‌بابا

ای خود بر نهاده پی پرخاش
وی تیغ برکشیده پی هیجا

این خون پاک ملت یزدان است
چندین چنین چه پزی بی‌پروا

این باغ ایزد است و درختانش
با دست حق دمیده چنین زیبا

ای خیره باغ را چه زنی آتش
وی خر درخت را چه‌خوری بی‌جا

مشکن درخت یزدان را مشکن
منما تهی گلستان را منما

***

هان ای حکیم چند کنی لابه
هان ای ادیب چند کنی غوغا

لابه به پیش کور نیارد مرد
غوغا به پیش کر نکند دانا

مردم کرند نیمی و نیمی کور
از کور و کر چه خواهی جز حاشا

آن کو شنید باد بر او نفرین
گر خود شنید و کار نبست آن را

وان کو بدید باد بر او توبیخ
گر زآنکه دید و بار نبست آنجا


دیدگاهتان را بنویسید