غزل شماره 16 وحشی بافقی

غزل شماره 16 وحشی بافقی
بر سر نکشت در تب غم هیچکس مرا
جز دود دل که بست نفس بر نفس مرا
من سر زنم به سنگ و تو ساغر زنی به غیر
این سرزنش میانهی عشاق بس مرا
روزی که میرم از غم محمل نشین خود
بهر عزا بس است فغان جرس مرا
زین چاکهای سینه که کردند ره به هم
ترسم که مرغ روح پرد از قفس مرا
وحشی نمیزدم چو مگس دست غم به سر
بودی اگر به خوان طرب دسترس مرا