
قصیده شماره 8 پروین اعتصامی
ای عجب این راه نه راه خداست
زآنکه در آن اهرمنی رهنماست
قافله بس رفت از این راه لیک
کس نشد آگاه که مقصد کجاست
راهروانی که در این معبرند
فکرتشان یکسره آز و هواست
ای رمه این دره چراگاه نیست
ای بره این گرگ بسی ناشتاست
تا تو ز بیغوله گذر میکنی
رهزن طرار تو را در قفاست
دیده ببندی و درافتی به چاه
این گنه توست نه حکم قضاست
لقمهی سالوس که را سیر کرد
چند بر این لقمه تو را اشتهاست
نفس بسی وام گرفت و نداد
وام تو چون باز دهد بینواست
خانهی جان هر چه توانی بساز
هر چه توان ساخت در این یک بناست
کعبهی دل مسکن شیطان مکن
پاک کن این خانه که جای خداست
پیرو دیوانه شدن ز ابلهی است
موعظت دیو شنیدن خطاست
تا بودت شمع حقیقت به دست
راه تو هرجا که روی روشناست
تا تو قفس سازی و شکر خری
طوطیک وقت ز دامت رهاست
حمله نیارد به تو ثعبان دهر
تا چو کلیمی تو و دینت عصاست
ای گل نوزاد فسرده مباش
زآنکه تو را اول نشو و نماست
طائر جان را چه کنی لاشخوار
نزد کلاغش چه نشانی هماست
کاهلیت خسته و رنجور کرد
درد تو دردی است که کارش دواست
چاره کن آزردگی آز را
تا که به دکان عمل مومیاست
روی و ریا را مکن آئین خویش
هر چه فساد است ز روی و ریاست
شوختن و جامه چه شوئی همی
این دل آلوده به کارت گواست
پای تو همواره به راه کج است
دست تو هر شام و سحر بر دعاست
چشم تو بر دفتر تحقیق لیک
گوش تو بر بیهده و ناسزاست
بار خود از دوش برافکندهای
پشت تو از پشتهی شیطان دوتاست
نان تو گه سنگ بود گاه خاک
تا به تنور تو هوی نانواست
ورطه و سیلاب نداری به پیش
تا خردت کشتی و جان ناخداست
قصر دلافروز روان محکم است
کلبهی تن را چه ثبات و بقاست
جان به تو هرچند دهد منعم است
تن ز تو هر چند ستاند گداست
روغن قندیل تو آب است و بس
تیرگی بزم تو بیش از ضیاست
منزل غولان ز چه شد منزلت
گر ره تو از ره ایشان جداست
جهل بلندی نپسندد چه است
عجب سلامت نپذیرد بلاست
آنچه که دوران نخرد یکدلی است
آنچه که ایام ندارد وفاست
دزد شد این شحنهی بی نام و ننگ
دزد کی از دزد کند بازخواست
نزد تو چون سرد شود آتش است
از تو چرا درگذرد اژدهاست
وقت گرانمایه و عمر عزیز
طعمهی سال و مه و صبح و مساست
از چه همی کاهدمان روز و شب
گر که نه ما گندم و چرخ آسیاست
گر که یمی هست در آخر نمی است
گر که بنائی است در آخر هباست
ما به ره آز و هوی سائلیم
مورچه در خانهی خود پادشاست
خیمه زدستیم و گه رفتن است
غرق شدستیم و زمان شناست
گلبن معنی نتوانی نشاند
تا که در این باغچه خار و گیاست
کشور جان تو چو ویرانهای است
ملک دلت چون ده بی روستاست
شعر من آیینهی کردار توست
ناید از آیینه به جز حرف راست
روشنی اندوز که دل را خوشی است
معرفت آموز که جان را غذا است
پایهی قصر هنر و فضل را
عقل نداند ز کجا ابتداست
پردهی الوان هوی را بدر
تا به پس پرده ببینی چههاست
به که به جوی و جر دانش چرد
آهوی جان است که اندر چراست
خیره ز هر پویه ز میدان مرو
با فلک پیر تو را کارهاست
اطلس نساج هوی و هوس
چون گه تحقیق رسد بوریاست
بیهده پروین در دانش مزن
با تو در این خانه چه کس آشناست