
منطق الطیر عطار نیشابوری – بخش 25 ( حکایت بط )
بط به صد پاکی برون آمد ز آب
در میان جمع با خیرالثیاب
گفت در هر دو جهان ندهد خبر
کس ز من یک پاکروتر پاکتر
کردهام هر لحظه غسلی بر صواب
پس سجاده باز افکنده بر آب
همچو من بر آب چون استد یکی
نیست باقی در کراماتم شکی
زاهد مرغان منم با رای پاک
دایمم هم جامه و هم جای پاک
من نیابم در جهان بیآب سود
زآنکه زاد و بود من در آن بود
گر چه در دل عالمی غم داشتم
شستم از دل کاب همدم داشتم
آب در جوی من است اینجا مدام
من به خشکی چون توانم یافت کام
چون مرا با آب افتاده است کار
از میان آب چون گیرم کنار
زنده از آب است دایم هر چه هست
این چنین از آب نتوان شست دست
من ره وادی کجا دانم برید
زآنکه با سیمرغ نتوانم پرید
آنکه باشد قلهی آبش تمام
کی تواند یافت از سیمرغ کام
هدهدش گفت ای به آبی خوش شده
گرد جانت آب چون آتش شده
در میان آب خوش خوابت ببرد
قطرهی آب آمد و آبت ببرد
آب هست از بهر هر ناشسته روی
گر تو بس ناشسته رویی آب جوی
چند باشد همچو آب روشنت
روی هر ناشسته رویی دیدنت