
منطق الطیر عطار نیشابوری – بخش 28 ( حکایت سلیمان و نگین انگشتری او )
هیچ گوهر را نبود آن سروری
کان سلیمان داشت در انگشتری
زآن نگینش بود چندان نام و بانگ
و آن نگین خود بود سنگی نیم دانگ
چون سلیمان کرد آن گوهر نگین
زیر حکمش شد همه روی زمین
چون سلیمان ملک خود چندان بدید
جملهی آفاق در فرمان بدید
بود چل فرسنگ شادروان او
باد هم میبود در فرمان او
گر چه شادروان چل فرسنگ داشت
هم بنا بر نیم دانگ سنگ داشت
گفت چون این مملکت وین کار و بار
زین قدر سنگ است دایم پایدار
من نمیخواهم که در دنیا و دین
بازماند کس به ملکی همچنین
پادشاها من به چشم اعتبار
آفت این ملک دیدم آشکار
هست آن در جنب عقبی مختصر
بعد از این کس را مده هرگز دگر
من ندارم با سپاه و ملک کار
میکنم زنبیل بافی اختیار
گرچه زآن گوهر سلیمان شاه شد
آن گهر بودش که بند راه شد
زآن به پانصد سال بعد از انبیا
با بهشت عدن گردد آشنا
آن گهر چون با سلیمان این کند
کی چو تو سرگشته را تمکین کند
چون گهر سنگی است چندین کان مکن
جز برای روی جانان جان مکن
دل ز گوهر برکن ای گوهر طلب
جوهری را باش دایم در طلب