
جامی – یوسف و زلیخا ( بخش 4 – در بیان فضیلت عشق )
دل فارغ ز درد عشق دل نیست
تن بیدرد دل جز آب و گل نیست
ز عالم رویت آور در غم عشق
که باشد عالمی خوش عالم عشق
غم عشق از دل کس کم مبادا
دل بیعشق در عالم مبادا
فلک سرگشته از سودای عشق است
جهان پر فتنه از غوغای عشق است
می عشقت دهد گرمی و مستی
دگر افسردگی و خودپرستی
اسیر عشق شو کآزاد گردی
غمش بر سینه نه تا شاد گردی
ز یاد عشق عاشق تازگی یافت
ز ذکر او بلند آوازگی یافت
اگر مجنون نه می زین جام خوردی
که او را در دو عالم نام بردی
هزاران عاقل و فرزانه رفتند
ولی از عاشقی بیگانه رفتند
نه نامی ماند از ایشان نی نشانی
نه در دست زمانه داستانی
بسا مرغان خوشپیکر که هستند
که خلق از ذکر ایشان لب ببستند
چو اهل دل ز عشق افسانه گویند
حدیث بلبل و پروانه گویند
به گیتی گرچه صدکار آزمایی
همین عشقت دهد از خود رهایی
بحمد الله که تا بودم در این دیر
به راه عاشقی بودم سبک سیر
چو دایه مشک من بینافه دیده
به تیغ عاشقی نافم بریده
چو مادر بر لبم پستان نهاده است
ز خونخواری عشقم شیر داده است
اگر چه موی من اکنون چو شیر است
هنوز آن ذوق شیرم در ضمیر است
به پیری و جوانی نیست چون عشق
دمد بر من دمادم این فسون عشق
که جامی چون شدی در عاشقی پیر
سبکروحی کن و در عاشقی میر
بنه در عشقبازی داستانی
که ماند از تو در عالم نشانی
بکش نقشی ز کلک نکتهزایت
که چون از جا روی ماند به جایت
چو از عشق این نوا آمد به گوشم
به استقبال بیرون رفت هوشم
به جان گشتم گرو فرمانبری را
نهادم رسم نو سحرآوری را
برآنم گر خدا توفیق بخشد
که نخلم میوهی تحقیق بخشد
کنم از سوز عشق آن نکتهرانی
که سوزد عقل رخت نکتهدانی
در این فیروزه گنبد افکنم دود
کنم چشم کواکب گریهآلود
سخن را پایه بر جایی رسانم
که بنوازد به احسنت آسمانم