
لیلی و مجنون نظامی بخش 6 ( خطاب زمین بوس )
ای عالم جان و جان عالم
دلخوش کن آدمی و آدم
تاج تو ورای تاج خورشید
تخت تو فزون ز تخت جمشید
آبادی عالم از تمامیت
وآزادی مردم از غلامیت
مولا شده جملهی ممالک
توقیع تو را به صح ذلک
هم ملک جهان به تو مکرم
هم حکم جهان به تو مسلم
هم خطبهی تو طراز اسلام
هم سکهی تو خلیفه احرام
گر خطبهی تو دمند بر خاک
زر خیزد از او به جای خاشاک
ور سکه تو زنند بر سنگ
کس در نزند به سیم و زر چنگ
راضی شده از بزرگواریت
دولت به یتاق نیزه داریت
میرآخوری تو چرخ را کار
کاه و جو از آن کشد در انبار
آنچ از جو و کاه او نشان است
جو خوشه و کاه کهکشان است
بردی ز هوا لطیف خویی
وز باد صبا عبیر بویی
فیض تو که چشمهی حیات است
روزی ده اصل امهات است
پالودهی راوق ربیعی
خاک قدم تو از مطیعی
هر جا که دلی است قاف تا قاف
از بندگی تو میزند لاف
چون دست ظفر کلاه بخشی
چون فضل خدا گناه بخشی
باقی است به ملک در سیاست
پیش و پس ملک هست پاست
گر پیش روی چراغ راهی
ور پس باشی جهان پناهی
چون مشعله پیش بین موافق
چون صبح پسین منیر و صادق
دیوان عمل نشان تو داری
حکم عمل جهان تو داری
آنها که در این عمل رئیسند
بر خاک تو عبده نویسند
مستوفی عقل و مشرف رای
در مملکت تو کار فرمای
دولت که نشانهی مراد است
در حق تو صاحب اعتقاد است
نصرت که عدو از او گریزد
از سایهی دولت تو خیزد
گویی عملت که نور دیده است
از دولت و نصرت آفریده است
با هر که به حکم هم نبردی
بندی کمر هزار مردی
بیآنکه به خون کنی برش را
در دامنش افکنی سرش را
وآنکس که نظر بدو رسانی
بر تخت سعادتش نشانی
بر فتح نویسی آیتش را
وآباد کنی ولایتش را
گرچه نظر تو بر نظامی
فرخنده شد از بلند نامی
او نیز که پاسبان کوی است
بر دولت تو خجسته روی است
مرغی که همای نام دارد
چون فرخی تمام دارد
این مرغ که مهر توست مایهش
نشگفت که فرخ است سایهش
هر مرغ که مرغ صبحگاه است
ورد نفسش دعای شاه است
با رفعت و قدر نام دارد
بر فتح و ظفر مقام دارد
با رفعت و قدر باد جاهت
با فتح و ظفر سریر و گاهت
عالم همه ساله خرم از تو
معزول مباد عالم از تو
اقبال مطیع و یار بادت
توفیق رفیق کار بادت
چشم همه دوستان گشاده
از دولت شاه و شاهزاده