
غزل شماره 2 سعدی شیرازی
ای نفس خرم باد صبا
از بر یار آمدهای مرحبا
قافلهی شب چه شنیدی ز صبح
مرغِ سلیمان چه خبر از سبا
بر سر خشم است هنوز آن حریف
یا سخنی میرود اندر رضا
از در صلح آمدهای یا خلاف
با قدم خوف روم یا رجا
بار دگر گر به سرِ کوی دوست
بگذری ای پیک نسیم صبا
گو رمقی بیش نماند از ضعیف
چند کند صورت بیجان بقا
آنهمه دلداری و پیمان و عهد
نیک نکردی که نکردی وفا
لیکن اگر دور وصالی بود
صلح فراموش کند ماجرا
تا به گریبان نرسد دست مرگ
دست ز دامن نکنیمت رها
دوست نباشد به حقیقت که او
دوست فراموش کند در بلا
خستگی اندر طلبت راحت است
درد کشیدن به امید دوا
سر نتوانم که برآرم چو چنگ
ور چو دفم پوست بدرد قفا
هر سحر از عشق دمی میزنم
روز دگر میشنوم بر ملا
قصهی دردم همه عالم گرفت
در که نگیرد نفس آشنا
گر برسد نالهی سعدی به کوه
کوه بنالد به زبان صدا