حکایت شماره 19 باب دوم ( در اخلاق درویشان ) گلستان سعدی

حکایت شماره 19 باب دوم در اخلاق درویشان گلستان سعدی

حکایت شماره 19 باب دوم ( در اخلاق درویشان ) گلستان سعدی

کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بی قیاس ببردند.
بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند و فایده نبود:

چو پیروز شد دزد تیره روان
چه غم دارد از گریه‌ی کاروان

لقمان حکیم اندر آن کاروان بود.
یکی گفتش از کاروانیان: مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه‌ای گویی تا طرفی از مال ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود.
گفت: دریغ کلمه‌ی حکمت با ایشان گفتن:

آهنی را که موریانه بخورد
نتوان برد از او به صیقل زنگ

با سیه دل چه سود گفتن وعظ
نرود میخ آهنین در سنگ

همانا که جرم از طرف ماست:

به روزگار سلامت شکستگان دریاب
که جبر خاطر مسکین بلا بگرداند

چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی
بده و گر نه ستمگر به زور بستاند


دیدگاهتان را بنویسید