
غزل شماره 10 سنایی غزنوی
درده پسرا می مُروَّق را
یاران موافق موفق را
زآن می که چو آه عاشقان از تف
انگِشت کند بر آب زورق را
زآن می که کند ز شعله پرآتش
این گنبدخانهی معلق را
هین خیز و ز عکس باده گلگون کن
این اسب سوارخوارِ ابلق را
در زیر لگد بکوب چون مردان
این طارم زرقپوش ازرق را
گه ساقی باش و گه حریفی کن
ترتیب فروگذار رونق را
یک دم خوش باش تا چه خواهی کرد
این زهد مزور مزیق را
یک ره به دو باده دست کوته کن
این عقل درازقد احمق را
بنمای به زیرکان دیوانه
از مصحف باطل آیت حق را
بر لاله مزن ز چشم سنبل را
بر پسته منه ز ناز فندق را
بیرون شو از این دو رنگ و این ساعت
همرنگ حریر کن ستبرق را
مشکن به طمع مرا تو ای ممسک
چونان که جریر مر فرزدق را
گر طمع میانتهی سه حرف آمد
چار است میانتهی مطوق را
در تختهی اول ار بنوشتی
بی شکل حروف علم مطلق را
کم زآن باری که در دوم تخته
چون نسخ کنی خط محقق را
در موضع خوشدلان و مشتاقان
موضوع فروگذار و مشتق را
شعر تر مطلق سنایی خوان
آتش درزن حدیث مغلق را