حکایت شماره 35 باب اول گلستان سعدی

حکایت شماره 35 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

حکایت شماره 35 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی: با طایفه‌ی بزرگان به کشتی در نشسته بودم، زورقی در پی ما غرق شد. دو برادر به گردابی در افتادند …

حکایت شماره 31 باب اول گلستان سعدی

حکایت شماره 31 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

حکایت شماره 31 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

وزرای نوشیروان در مهمی از مصالح مملکت اندیشه همی‌کردند و هر یکی از ایشان دگرگونه رای همی‌زدند و ملک همچنین تدبیری اندیشه کرد.

ادامه

حکایت شماره 30 باب اول گلستان سعدی

حکایت 30 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

حکایت شماره 30 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

پادشاهی به کشتن بیگناهی فرمان داد. گفت: ای ملک به موجب خشمی که تو را بر من است آزار خود مجوی که این عقوبت بر من به یک نفس به سر آید و بزه آن بر تو جاوید بماند.

ادامه

حکایت شماره 29 باب اول گلستان سعدی

حکایت شماره 29 از باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

حکایت شماره 29 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

یکی از وزرا پیش ذوالنون مصری رفت و همت خواست که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان. ذوالنّون بگریست و گفت: اگر من خدای را عزّ و جلّ چنین پرستیدمی که تو سلطان را از جمله صدّیقان بودمی.

ادامه

حکایت شماره 28 باب اول گلستان سعدی

حکایت شماره 28 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

حکایت شماره 28 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

درویشی مجرد به گوشه‌ای نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت. درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است سر بر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است برنجید و گفت: این طایفهٔ خرقه‌پوشان امثال حیوانند و اهلیت و آدمیت ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد! سلطان روی زمین بر تو گذر کرد چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟ گفت: سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیتند نه رعیت از بهر طاعت ملوک.

ادامه

حکایت شماره 27 باب اول گلستان سعدی

حکایت شماره 27 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

حکایت شماره 27 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

یکی در صنعت کشتی گرفتن سرآمده بود، سیصد و شصت بند فاخر بدانستی و هر روز به نوعی از آن کشتی گرفتی. مگر گوشه خاطرش با جمال یکی از شاگردان میلی داشت. سیصد و پنجاه و نه بندش در آموخت مگر یک بند که در تعلیم آن دفع انداختی و تأخیر کردی. فی الجمله پسر در قوت و صنعت سر آمد و کسی را در زمان او با او امکان مقاومت نبود تا به حدی که پیش ملک آن روزگار گفته بود استاد را فضیلتی که بر من است از روی بزرگیست و حق تربیت وگر نه به قوت از او کمتر نیستم و به صنعت با او برابرم. ملک را این سخن دشخوار آمد. فرمود تا مصارعت کنند.

ادامه