حکایت شماره 25 باب اول گلستان سعدی

حکایت شماره 25 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

حکایت شماره 25 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

یکی از ملوک عرب شنیدم که متعلقان را همی‌گفت مرسوم فلان را چندان که هست مضاعف کنید که ملازم درگاه است و مترصد فرمان و دیگر خدمتکاران به لهو و لعب مشغولند و در ادای خدمت متهاون.

ادامه

حکایت شماره 24 باب اول گلستان سعدی

حکایت شماره 24 باب اول ( در سیر پادشاهان ) گلستان سعدی

حکایت شماره 24 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

ملک زوزن را خواجه‌ای بود کریم النفس نیک محضر که همگان را در مواجهه خدمت کردی و در غیبت نکویی گفتی. اتفاقاً از او حرکتی در نظر سلطان ناپسند آمد. مصادره فرمود و عقوبت کرد و سرهنگان ملک به سوابق نعمت او معترف بودند و به شکر آن مرتهن در مدت توکیل او رفق و ملاطفت کردندی و زجر و معاقبت روا نداشتندی.

ادامه

حکایت شماره 23 باب اول گلستان سعدی

حکایت شماره 23 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

حکایت شماره 23 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

یکی از بندگان عمرو لیث گریخته بود. کسان در عقبش برفتند و باز آوردند. وزیر را با وی غرضی بود و اشارت به کشتن فرمود تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند. بنده پیش عمرو سر بر زمین نهاد و گفت:

ادامه

حکایت شماره 22 باب اول گلستان سعدی

حکایت شماره 22 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

حکایت شماره 22 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولی. طایفه ی حکمای یونان متفق شدند که مر این درد را دوایی نیست مگر زهره آدمی به چندین صفت موصوف. بفرمود طلب کردن.

ادامه

حکایت شماره 21 باب اول گلستان سعدی

حکایت شماره 21 گلستان سعدی

حکایت شماره 21 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

مردم‌آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجال انتقام نبود. سنگ را نگاه همی‌داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت: من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت: چندین روزگار کجا بودی؟ گفت: از جاهت اندیشه همی‌کردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم.

ادامه

حکایت شماره 20 باب اول گلستان سعدی

حکایت شماره 20 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

حکایت شماره 20 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند بی خبر از قول حکیمان که گفته‌اند هر که خدای را عزّ و جلّ بیازارد تا دل خلقی به دست آرد خداوند تعالی همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش بر آرد.

ادامه

حکایت شماره 19 باب اول گلستان سعدی

حکایت شماره 19 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

حکایت شماره 19 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

آورده‌اند که انوشیروان عادل را در شکارگاهی صید کباب کردند و نمک نبود غلامی به روستا رفت تا نمک آرد نوشیروان گفت نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد گفتند از این قدر چه خلل آید گفت بنیاد ظلم در جهان اوّل اندکی بوده است هر که آمد بر او مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده.

ادامه

حکایت شماره 17 باب اول گلستان سعدی

حکایت هفدهم ( 17 ) باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

حکایت شماره 17 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

تنی چند از روندگان در صحبت من بودند ، ظاهرِ ایشان به صلاح آراسته و یکی را از بزرگان در حق این طایفه حسن ظنّی بلیغ و ادراری معین کرده تا یکی از اینان حرکتی کرد نه مناسب حال درویشان، ظنّ آن شخص فاسد شد و بازار اینان کاسد، خواستم تا به طریقی کفاف یاران مستخلص کنم آهنگ خدمتش کردم، دربانم رها نکرد و جفا کرد و معذورش داشتم که لطیفان گفته‌اند:

ادامه