حکایت شماره 16 باب اول گلستان سعدی

حکایت شانزدهم باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

حکایت شماره 16 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف اندک دارم و عیال بسیار و طاقت بار فاقه نمی‌آرم بارها در دلم آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگانی کرده شود کسی را بر نیک و بد من اطلاع نباشد.

ادامه

حکایت شماره 15 باب اول گلستان سعدی

حکایت شماره 15 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

حکایت شماره 15 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

یکی از وزرا معزول شد و به حلقه درویشان درآمد اثر برکت صحبت ایشان در او سرایت کرد و جمعیت خاطرش دست داد ملک بار دیگر بر او دل خوش کرد و عمل فرمود قبولش نیامد و گفت معزولی به نزد خردمندان بهتر که مشغولی.

ادامه

حکایت شماره 13 باب اول گلستان سعدی

حکایت شماره 13 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

حکایت شماره 13 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پایان مستی همی‌گفت

ما را به جهان خوش تر از این یک دم نیست
کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست

ادامه

حکایت شماره 11 باب اول گلستان سعدی

حکایت شماره 11 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

حکایت شماره 11 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

درویشی مستجاب الدعوه در بغداد پدید آمد حجاج یوسف را خبر کردند بخواندش و گفت دعای خیری بر من کن. گفت خدایا جانش بستان گفت از بهر خدای این چه دعاست گفت این دعای خیر است تو را و جمله مسلمانان را

ادامه

حکایت شماره 10 باب اول گلستان سعدی

حکایت شماره 10 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

حکایت شماره 10 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

بر بالین تربت یحیی پیغامبر علیه السلام معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بی انصافی منسوب بود اتفاقاً به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست

ادامه

حکایت شماره 9 باب اول گلستان سعدی

حکایت شماره 9 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

حکایت شماره 9 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید زندگانی قطع کرده که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیت آن طرف به جملگی مطیع فرمان گشتند ملک نفسی سرد بر آورد و گفت این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثان مملکت.

ادامه

حکایت شماره 8 باب اول گلستان سعدی

حکایت شماره 8 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

حکایت شماره 8 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

هرمز را گفتند وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی گفت خطایی معلوم نکردم و لیکن دیدم که مهابت من در دل ایشان بی کران است و بر عهد من اعتماد کلی ندارند ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند پس قول حکما را کار بستم که گفته‌اند

ادامه

حکایت شماره 7 باب اول گلستان سعدی

حکایت شماره 7 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

حکایت شماره 7 باب اول ( در سیرت پادشاهان ) گلستان سعدی

پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام، دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده گریه و زاری در نهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد. چندان که ملاطفت کردند آرام نمی‌گرفت و عیش ملک از او منغص بود. چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود، ملک را گفت: اگر فرمان دهی من او را به طریقی خامُش گردانم. گفت: غایت لطف و کرم باشد.

ادامه